خسته بودم، آنسان که پلک هایم بر هم می اوفتاد و من توان ایستادن نداشتم. به جنگل پناه بردم. و باران بی اندازه بارید.
سقفی فراهم آوردم و آتش افروختم.
به صدای باران گوش سپردم. بی وقفه، و زمان گذشت. تا به تاریکی رسیدم.
آدم ها در تاریکی آدم ترند. گویی تنها گوهری از خویشتن آنها باقی می ماند و تمام ضمائم فرو می ریزد. همه دارایی هیچ نیست در تنهایی. عصاره ای می ماند از بود و نبود.
تنها بودم و صدای شغالان و جغدها در سراسر جنگل می پیچید. من بی نهایت صدای جنگل را دوست می دارم.جنگل هم در تاریکی جنگل تر است. تازه مانند هم شده بودیم. باران و آتش و جنگل، ترکیب جادویی ست که روح و جان را در خود حل می کند. ترکیبی جنون آمیز در پیچ و خم های نفرت انگیز زندگی.
جایی برای گریختن و زنده ماندن.
ما در هیاهوی جهان گمشده ایم. ما خودمان دلیل گمشدنیم. ما خواستیم که راه زیستن را نیابیم و حیران روزگار باشیم. من خوب می دانم که ذهن بشر درگیر رویاهایی می شود که از آن او نیست. سپس بازی را می بازد و می شکند. بارها شاهد شکستن خویش بوده ام. و دوباره تکه هایم را چسبانده ام و به بازی بازگشته ام. دوست تر می داشتم دست از بازی می کشیدم و گوشه ای آرام به تماشای بازی دیگران می نشستم. نه ، درست تر است بگویم که به تماشای خویشتن می نشستم. به تماشای هستی، به تماشای بود و نبود.
روزی این اتفاق خواهد افتاد. و آن روزی نیست که سراسر خرد شده باشم. اندکی از من باقی می ماند برای مردن. برای روز سفر پایانی. و آن دور نیست.
...
سپیده دم، آسمان آرام گرفت برای من همان اندازه کافی بود.
دوباره باید بازمی گشتم در میان توده های سیمان و خشم و زندگی .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر