تو را می بینم
و خویشتن را
به فراموشی می سپارم.
درباره : بعد از هزار سال، سرانجام از پیله درآمدم. پروانه ای شده ام با بال های آبی زیبا در دشت جنون. پروازم را زیر باران می بینی؟
جنگل سوخته است
به درختانی می اندیشم
که لانه ی هزاران پرنده بودند
به پرندگانی می اندیشم
که در انتظار جوجه هایشان
بر تخم ها نشستند
و در آتش سوختند.
آتش بر هیرکانی افتاد
استخوانمان را سوزاند
آه که آه سردمان، آتش را سرد نکرد.
آه که باران نبارید
و جنگل سوخت
و دل ما سوخت
در آتشی که بر جان وطن افتاد.
گریستیم و آتش شعله کشید.
گریستیم بر حال خویش
و اهریمن تاخت
افسوس که جنگل سوخت.
سفر می کنم و در کوهستان های دوردست سرگردان می شوم. مفهومی که جز در سال ها و ثانیه ها یافت نمی شود. آنجا درختان نایابی را می بینم که به اندوه و شوریدگی من چشم دوخته اند. پرندگان افسونگر، واژه ها را چونان آوازی اساطیری بر منقار زمزمه می کنند. کنار آتش به خود می آیم و همچون آدمی که نور، زمین و زمان را بر او روشن کرده، دست بر مفاهیم می برم و تکه های شکسته را در آغوش می فشرم.
قلبم را از سینه ام بیرون می آورم. بسیار آشفته و مرگزده است. واژه ها را از همه ی بود نبود جدا می کنم و سخت بر آنها می گریم. چنان دست نوازش بر آنها می کشم که گویی کودکانی معصومند و از برهوتی سخت جان به در برده اند.
آه که تمام هستی و آنچه در اوست، در واژگان خلاصه می شود و من همه را می دانم.
دستانم بوی گم شدن می دهد. گمشدن از بود و نبود. از واژه ها آموخته ام.
می گریم.
و از چشم هایم بیرون می ریزم.
و از بلندای زمان، به سوی مرگ سرازیر می شوم
آرام از کنار پاییز عبور می کنم و به شب های دراز بارانی می اندیشم که دیگر باز نخواهند گشت.
آن شب، همه چیز چقدر دور می نمود و من گویی که در خلسه ای عجیب پرسه می زدم. دلتنگی سختی بود. انگار که از پس سال ها به دنبال گذشته ای مبهم می گشتم. اندوه عمیق من، چنان ریشه دار و سهمگین بود که جانم را می گرفت. آنجا در دور دست ها، در سرزمین سرد، تو را به خاطر آوردم. و واژه هایی که گم کرده بودم. نیمه شب بود. شاید حتی سپیده دم. بسیار خسته بودم. اما حتی توان خوابیدن نداشتم. بسیار غمگین و دلتنگ بودم.
در آن لحظه در اعماق تنهایی ام، تنها خیالی که مرا از سرگردانی می رهاند، آواز محزون واژه ها در کوچه های بارانی غربت بود. من گمشده بودم و تنها رشته ی اتصال به زمین، مفاهیم عجیبی بودند که گویی دنیا را به سخره می گرفتند و برای من درمانی دلپذیر به حساب می آمدند.
از آن شب سرد، بسیار گذشته است. هر چند اندوه جانکاه آن، بسیار تازه می نماید.
حالا که پاییز است و پس از مدت ها باران می بارد، آن شب عمیق و عجیب را به خاطر آوردم.
و گریستم. بسیار.آنسان که از چشم هایمفرو ریختم.
ای کاش بادی می وزید، خاکسترم را می پراکند و من تمام می شدم.
نه در بیداری بر نسق بیداران
کام بَرَم.
نه تا سپیده دمان
خواب بر چشمانم مهمان شود.
همچون ارواح
بر باد سوارم
و با باران سخن گویم
ای برآمده از سالیان گمشده در تاریخ!
از میان آن خورجین کهنه
واژه بیرون بیاور
واژه
که به نجات ما برخواهد خواست.
سرانجام باران بر چشممان قدم گذاشت.
آری، زمانش رسیده بود.
کاش آنگونه شوم که در میان آوازش
دوباره در پاییز محو شوم.
من به شیدایی می اندیشم.
چاره ای نیست
جز اینکه بنشینیم
و ماه را تماشا کنیم.
می تواند در دامنه های آرارات باشد
یا حتی
یا حتی زاگرس.
دست در شاخه های بلوط
گویی که گیسوان تاریخند.
اینسان دور از دست.
و همینقدر نزدیک.
سپس
در کنج آسمان
ستاره ای را خواهیم یافت
و در حالی که تاریکی
بر ما مستولی می شود،
آواز محزون اساطیر را
با او
زمزمه خواهیم کرد.
برای ما
تنها همین مرده ریگ باقی مانده است.
خسته بودم، آنسان که پلک هایم بر هم می اوفتاد و من توان ایستادن نداشتم. به جنگل پناه بردم. و باران بی اندازه بارید.
سقفی فراهم آوردم و آتش افروختم.
به صدای باران گوش سپردم. بی وقفه، و زمان گذشت. تا به تاریکی رسیدم.
آدم ها در تاریکی آدم ترند. گویی تنها گوهری از خویشتن آنها باقی می ماند و تمام ضمائم فرو می ریزد. همه دارایی هیچ نیست در تنهایی. عصاره ای می ماند از بود و نبود.
تنها بودم و صدای شغالان و جغدها در سراسر جنگل می پیچید. من بی نهایت صدای جنگل را دوست می دارم.جنگل هم در تاریکی جنگل تر است. تازه مانند هم شده بودیم. باران و آتش و جنگل، ترکیب جادویی ست که روح و جان را در خود حل می کند. ترکیبی جنون آمیز در پیچ و خم های نفرت انگیز زندگی.
جایی برای گریختن و زنده ماندن.
ما در هیاهوی جهان گمشده ایم. ما خودمان دلیل گمشدنیم. ما خواستیم که راه زیستن را نیابیم و حیران روزگار باشیم. من خوب می دانم که ذهن بشر درگیر رویاهایی می شود که از آن او نیست. سپس بازی را می بازد و می شکند. بارها شاهد شکستن خویش بوده ام. و دوباره تکه هایم را چسبانده ام و به بازی بازگشته ام. دوست تر می داشتم دست از بازی می کشیدم و گوشه ای آرام به تماشای بازی دیگران می نشستم. نه ، درست تر است بگویم که به تماشای خویشتن می نشستم. به تماشای هستی، به تماشای بود و نبود.
روزی این اتفاق خواهد افتاد. و آن روزی نیست که سراسر خرد شده باشم. اندکی از من باقی می ماند برای مردن. برای روز سفر پایانی. و آن دور نیست.
...
سپیده دم، آسمان آرام گرفت برای من همان اندازه کافی بود.
دوباره باید بازمی گشتم در میان توده های سیمان و خشم و زندگی .
قاصدک بر موهایم نشست،
هر چه کردم نرفت.
دانستم
که خورجین او سنگین است،
آرزوهای بسیار بر دوش دارد.
بعدا نوشت: قاصدک آرزوهای مردمان بیشمار را بر دوش می کشید. آنچنان از بسیاری آرزوها وزنش سنگین شده بود که وقتی بر موهای من نشست، توان حرکت نداشت. خسته بود و بی رمق. بر زمین افتاد.
آری! بیشتر مردمان خاورمیانه، با آرزو زنده اند.
هرگز اینگونه ندویده بودم
کنار دریا
در حالیکه نسیم خنک ساحل
بی محابا
دست در مویم می برد.
خواب کوتاهی بود.